|
تیزهوشان بهبهان اگه بخوای من،منی بشم که تو میگی،پس دیگه من،من نیستمممم
| ||
|
[ چهارشنبه دهم آذر 1389 ] [ 18:30 ] [ sh@hry@r ]
امروز یه خبر شنیدم اصلا جزغاله شدممممم آقای وحید خراطی... دقیق نمیشناسم من ایشونو برق چمران میخوندههههه ایشون متاسفانه همین 2روز پیش فوت کردن!!! متاسفانه سرطان حنجره داشتن ایشون بدتر از همه ی اینا،این منو خییییییییلی ناراحت کرد که ایشون 6ماه پیش عقد کرده بودنننننننننننن!!!!!!!! من همونطور که گفتم دلم خییییییلی نازکه.نشستم فقط گریه کردم.برای کسی که نه میشناسمش و نه میدونم کیه!!! الفاتحه مع الصلوات!!! روحش شاد.عکس درست و حسابی هم از ایشون گیر نیوردم جز این واقعا خدا چه کارایی که نمیکنه:( خدا بیامرزتش
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:17 ] [ sh@hry@r ]
هیسسسسسسسسس
به کسی چیزی نگیااااااااااااااا پسورد داره.برو بگرد ببین از کی میتونی گیرش بیاری اول به خودم بگو. پسور این مطلبو هم تقریبا میتونم به هممممممه بدم تو پست قبلی شرمنده بعضیا شدیم.تو این یکی پسته به هممممه تقریبا پسوردو میگم لطفا دقت کنین پسوردو فارسی تایپ کنین! ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:54 ] [ sh@hry@r ]
آنان که به سر در طلب کعبه دویدند چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند رفتند در آن خانه که بینند خدا را بسیار بجستند خدا را و ندیدند چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف ناگاه ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند که ای خانه پرستان چه پرستید؟گل و سنگ؟! آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند (مولوی) ـــــــــــــــــــــــــــــــ مفهومو که گرفتی؟!!؟ بقیش که میدونی کجاس؟ ادامه مطلب [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:52 ] [ sh@hry@r ]
بوی خونه،اونم خالیش،بوی پاسور بازی بوی نیوآ و هوپ های بچه ها تو خونمووووووووووون
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
شادیه رقصیدن قهر قروها وحشت دستشویی رفتن حمید از فرار رقص با فری(فریبرز) بوی هفتای کثیف که پر شده توی خونهههههههه
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
فکر زنگ زدن برای دخترا شوق اخذ کردن یک 40 امتیازی از یک دونه دست شلمممم صدای pmc و gem میره توی آسموووووووون
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
عشق از ته زدن ریش مِیدی(مهدی.به جای ه،بذار ی) فکر کشیدن صندلی از زیر پای نوید توی اتاق فکر گند زدن بچه ها پشت موبایلاشوووووووون
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
بوی دایتی،بوی رقص،بازی صندلی ها بوی یاس،جانمازه،سرعتی خوندنمون
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
شوق خوردن از اون آبا و نشستن توی یک فضاپیما فکر پانتومیم رفتن های غیر اخلاقی بوی غیبت از معلما تو بیا و ببین
با اینا این چند روزو سررررررر میکنم،،،،،،،با اینا خستگیمو درررررررر میکنممممم
. خوب بود؟!؟! به هرحال ببخشید اگه بعضی قسمتاش بی مززززززه بود.تو 10 دقیقه اینو نوشتمممممممم!!! برو ادامه مطالب اصصصصصصصل اونجاسسسسسسسس ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:45 ] [ sh@hry@r ]
به جون خودم اگه اینو نخوندی ضرر کردی
یه چیزی میدونم که دارم بهت میگمممممم الکی نمیگم.کامل بخونش صفا ببر. ماجرای پارتی دیشبه:) ادامه مطلب [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:24 ] [ sh@hry@r ]
پیش پاتون همین پنجشنبه مامان بابام رفتن!!!!! ظهر ناهار خودمونی ها حدود 70نفری دعوت بودن.بعد ساعت 3حرکت کردند!! تو خونه اینقدر اذییییییییییتم میکردن که الآن مامانش میخواد بره و شهریار الآن ااااااا اااااااا گریه میکنههههههه دخترخاله ها،خاله ها و عمه هام دوربین اورده بودن اونجا که مثلا گریه کردم فیلممو بگیرن بخندن دور همی!! اما بنده مثل یک مررررررررد مقاومت کردم و شعار خواستن توانستن است را به واقعیت رساندم خلاصه وقتی مامانم خواست سوار اتوبوس بشه اومد تو بغلم و گریه کرد ولی من هنوزززززززززز داشتم مقاومت میکردم. گفتم بابا برو دیگهههههه .هه هه.یادش بخیر بعد که نشستن تو اتوبوس،عمم دوربینو اورد سمتم و گفت خب دیگه شهریار 5دقیقه دیگه حرکت میکنن و یالا شل کن بذار بیاد پایین! بعد من خییییییییییلی ریلکس نگاه دوربین کردم که بیا و ببین.خیلی صحنه جالبی بود یعنی همه داشتن حرفایی میزدن که من مثلا اشکم در بیاد ولی هییییییییییچ.صاف داشتم تو دوربین نگاه میکردددددددددددم بعد دیدیم اینا ربع ساعت تو ماشین نشستن و حرکت نمیکنن!!! خلاصه من هی میگفتم پ چرا نمیرررررررررررین؟؟!! و با دستم اشاره میکردم بابا برو دیگههههههههه.بابامم بیچاره خندش گرفته بود بدجوررررر.میگفت بخدا دست من نیست!! همه اینا رو لب خونی میکردمااااااااا. بعد گفتن شهریار انگار خیلی مشتاقی زودتر برن؟ و منم گفتم مگه نمیدونین امشب ایکس پارتی میخوام تو خونه راه بندازم؟!؟!؟ و اوضاعی بوداااااااااا.خلاصه ماشین گاز داد و چندقدمی رفت و یه لحظه اشکم خواست بیاد ولی باز ماشین وایســـــــــــاد!! دیگه رسما کفری شده بودم.بعد دوباره دنده عقب اومدن! و منم گفتم یا پیغمبر نه بخوان برگردن؟!؟! و همین که اینو گفتم ییهو دیدم که رفففففففففففففت!! اشکمم اصلا در نیومد.بعد همه گفتن شهریار تو چه سنگ دلیـــــــــــا بخدا من یه دل نازکی دارم که نگووووو. تایتانیک هست هـــــــــا،یعنی من اصلا یادش که میفتم قلبم ناراحت میشه بخداااااااا به خصوص صحنه آخرش که تو دریا میفتن و رز هی میگه جک جـــــــــک...بخدا همین الآن اینقدددددددر ناراحت شدددددم.خدایی عجب فیلمیه.تا حالا 6بار کامل دیدمش! حتی وقتی مادرجانم و باباجونم خواستن برن،جوری گریه میکردددددددددم.استارتشو خودم زدم.بعد آبجیم مگه ول میکرد؟اون که آبشار درست کرد. درکل خوب بود.بعد خاله ها اومدن خونه و از این باقله زردا درس کردن!! منم یکشنبش امتحان دفاعی داشتم دیگه رفتم تو حال،گفتم لطف کنید خونه رو تخلیه کنید.آخه شما مثلا اینجا نشستین که من تنها نباشم ولی بخدا اگه برید خونه هاتون پیش من خیلی بهتره!! آخه از صبح اومده بودن تا 7 شبببببببب.چه خبره خووووووووووو؟!؟! یکی 10تا استکان چایی خوردن!!! چون دیگه چیزی واسه خوردن نبود! و البته خیلی محترمانه تر این گفتم.البته دیگه خودیا بودن مثه عمه ها و خاله ها.و دیگه کوله بارو بستن و بای بای اما آآآآآآآآآآی این خاله ها و مادرجان به شکم ما میرسننننننننن یعنی آآآآآآآآآآآآی حال میده. الآن دقیقا 4شب شام دارم برنج مرغ میخورم.مرغ سخاری،جوجه کباب...یعنی شدم اینهوو مرررررغ و البته عمم هم که میاد پیشم باهم میخونیم. دیگه شام شریکی با اون میخورم خالم زنگ زد گف برات چی درس کنم؟!؟! گفتم خاله جون خودت هرچی میاری،فقط پختنی نیارررررررر رفت برام شاپسندددددددد اورد با 4تا خربزه ولی من بدبخت سرماخوردم.گلومم درد میکنه و چشمامو بستم و گذاشتمش تو فریزر تا وقتی که خوب بشممممم یعنی من خراببببببببببب شاپسندددددم. این روزا با نفسم دارم میجنگم.هی بهم میگه بابا برو این شاپسنده رو گرررررررم کن بخووووووور ولی اون یکی میگه نگاه اگه خوردی تو امتحاناتی بیچاره میشیـــــــــا؟!؟! هنوز که نخوردمش ولی میترسم آخر برم سراغـــــــــــــش این روزا تمرین میکنم واسه آکادمی سال دیگه برم براتون بخونم/دارم تمرین هم میکنم واسه مسابقه ی بزرگ Dance با داوری خردادیان و تاتیانا و...(اسمش یادم رف) [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:13 ] [ sh@hry@r ]
آغا جا همتون خالی امروز بردنمون میدون تیررررررررر!!! ایام،ایامه فاطمیس.این ایام،ایام یارگیریه(منظور دارم که میگمـــــــا.تو که نمیدونی منظورم چیه زور بیخود نزن که به هیچ جا نمیرسی) تو اتوبوس اول ممد نبودی ببینی... میخوندیم. بعد رفتیم سراغ نوحه ی معروف واویلا ز رنج بی کسی... بعد تو همین واویلا ز رنج...بودیم که جو گرفتمون و رفتیم تو فاز واویلا لیلی.جناب معاون هم همین که میخوندیم فورا سوت میزد!!! از کنار زایشگاه که رد شدیم:از این بغل داره میاد یه دسته حوریــــــــــــی،همشون کاکول به سر گوگوری مگوری کلا خوش گذروندم. بعد داشتیم میرفتیم یه لحظه سرمو بردم سمت پنجره که یک اتوبوس پر دختر دبیرستانی دیدمـــــــــــــــــــا !!! بعد یکیشون هم سرشو از پنجره آورده بود بیرون و داشت بدجور نگاه میکرد!! تو اون لحظه ای که منم سرمو برگردوندم،چشمامون یکی شد.یعنی مرکز ثقل نیروی چشممون،دقیقا میشد نصف فاصله ی مستقیممون(منظورو که گرفتی؟یعنی دقیقا تو یه خط راست همو نیگا کردیمممم) خلاصه منم دیگه جو گرفتم و دستمو براش تکون دادم.خوشم اومد اونم دستشو تکون داد واسم!!! حیف شداااااااا.دختر خوشگلی بود.آخه ما داشتیم مستقیم میرفتیم ولی اونا رو فلکه پیچ خوردن و همه ی این اتفاقات تو 3ثانیه افتاد!!! به هرحال زنگ قبلش دینی داشتیم،روم اثر گذاشته بود و دستم به سمت قبله ی عشق دراز شد!!!!! خب از بحث اصلی منحرف نشیم.میدون تیر از کریا میری پایین تر،تو دشتا،میرسی بهش!!! وقتی رفتیم اونجا بگین کیو دیدم؟!؟! اون بسیجیه بود که تو شلمچه ما رو گرفت به سینه خیز ولی ما زیر بار نرفتیم،همون بوووووووود!!!!!!!!!! یعنی وقتی داشت کلان رو توضیح میداد که چطور مسلح بشه و...تو دلم هی فحشش میدادم!! وقتی تیر زد،من تا 5دقیقه گوشم سوت میکشید! خلاصه از یکی از بچه ها پنبه گرفتیم و گذاشتیم تو گوشمون!!! بعد وقتی رفتیم نشستیم سر جامون،کلا همون حسی بهم دست داد که بسیجیه تو شلمچه بهم گف سینه خیز برو.بدجور میتلسیدممممممممم. بعد همون بسیجیه عقده ایه اومد زد تو کمرم محکم که هنوز درد میکنه،گفت پنبه رو از تو گوشت در بیار.از حالا سوسول بازی؟!؟! فردا جنگ شد میخوای پنبه بذاری تو گوشت؟!(تو دلم گفتم انگار حالا ما میریم جبههههههه) فشنگا رو گذاشتیم و رو زمین درازکش بودیم که سید گفت به نام الله آتش،و بسم الله... پوکه کَش(بروبچ جریانو میدونن)رو به رو مون بود و با نوک مگسک میزون کردیم.با فاصله حدود 30متر اون ورتر!! بالاشم یه کوه بود شاید اونم 60متر!! من تیر اولیو که زدم،پشت کلان زیربغلم بود.یعنی وقتی تیر زدم از دستم در رفت اسلحه!! بعد یادم اومد که یارو گفت کلانو بذارین رو کتفتون!!خدا رو شکر یارو چشمش اونور بود ولی یه چیزی جالب بود.من 4دونه تیر زدم.فک کنم چهارتاش خوردن به قله کوه!!یعنی با انحراف 60متر!!! آخه من هیچی نمیدیدم.همش خاک جمع شده بود.کلا دشمن فرضی شکستمون داد!!!! یارو وقتی داشت صحبت میکرد،گف نفری 13تا تیر میدیم.بعد آخراش گفت 10تیر میدیم. رفتیم تیر بگیریم،نفری 8تا دادن. وقتی تو خشاب گذاشتیم تیرا رو،همش 3دونه زد!! دیگه جریان نمیدونیم از چی قراره!!!!!!!!!! موقع برگشت هم یه 20دقیقه ای منتظر اتوبوس شدیم. و در این مدت عزاداری... شب قتل است که احوال ندارد زینب........ و خودمم یاد بچه ها انداختم که:زنده باد آزادی،زنده باد آزادی از اون طرف یکی از بچه ها پوست ساندیس دستش بود و تکونش میداد به شیوه ی همون چیزا.... همون هتاکان... راستی یادم رفت بگم:پذیراییمون ساندیس بود:) بعد ریاضیا رفتن یه طرف،ما تجربی ها هم یه طرف.گل های زهرا همه پر پر شده... اونا میگفتن یک گل او قاسم داماد... امروز فهمیدم واقعا من خیلی بچه ی تخسی هستم.من اول رو شوخی به بچه ها گفتم 4تاش کن بریم با این شعار: "شمر پدرسگ آمــــــــــــــــده!!!" بعد هجوم افراد میومد،دیگه خیلی حال داد.هم کیف کردیم،هم یه یادی از محرم کردیم،هم... در اون میان هم بنده صداهایی مانند صدای گاو،گوسفند،ببر و شیر در وکردم!!! یکی از بچه ها هم فیلم میگرف،وقتی فهمیدیم همه دست و پاشو گرفتیم و فیلمه رو پاک کردیم. پناه بر خدا فردا بیان ما رو به جرم هتاکی بگیرن!!!!!!! بعدشم اومدیم مدرسه زنگ هندسه،کلا ما گوش نمیدیم.بابا میای خونه،15دقیقه جزوه جناب...رو میخونی همه چیو میفهمی! و واسه اینکه حوصلمون سر نره،پانتومیم بازی کردیم.واااااااای با بچه ها چه قدر حال میده.آخه میتونی کلمات غیرفرهنگی هم به کار ببری!! راستی... مامان بابام پنجشنبه میرن مکه.میخوان حاجی شن. 2هفته خونه خالی.عند دل همگی!! برنامه ریختم حسابی،4شب بچه ها با دوس دختراشون میان خونه،میخوایم دیسکو راه بندازیم. سیستم صوتی هم آماده فقط مونده دوس دختر من که کو؟؟!؟ نــــــــــــــــــــــــی!!!! به هرحال مشکلی نیست.یه عروسک باربی آبجیم داره،مال تولد 10سالگیشه که من بهش دادم!! دارم با اون تمرین میکنم که برقصممممم. بای بای. ولی خدایی ساندیسه چیزه چرتی بود.ارزشش رو نداشت که بخاطرش این همه راه بکوبی بری اونجا...
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:11 ] [ sh@hry@r ]
یادش بخیر کودکی هامــــــــــــون.یعنی مثه برررررررررق گذشت!!! دلم لک زده واسه یک ساعت دوران کودکیم!! چنتا عکس براتون گذشتم دلتون جیزغاله میشه اگه ببینینشون ماریو یادتون هســــــــــــت!؟!؟ این لحظه یکی از حساس ترین لحظات زندگیمون بود هــــــــــا. من یادم بود وقتی به همچین جایی میرسیدم،دسته ی سگا رو میذاشتم زمین میرفتم آب میخوردم،تمام بدنمم میخاروندم و کلا همه ی اقدامات لازمو انجام میدادم... بعد آخر سر میدونی چی میشد؟؟!! یا زود میپریدی که میفتادی تو دره،یاد دیر میپردی که اصلا مستقیم میرفتی تو دره!!!!! آخ آخ.یادش بخیرررررررررر یادش بخیر کراش بازی میکردیم.کراش ماشینی بوووود میرفتیم با پسرخاله و دخترخاله بازی میکردیم.همیشه دعوامون این بود که کی کراشو بگیره.آیییییییییییییی روزگارررر
این یکیو یادتون هست؟!؟! من اینقددددددددددددددددددددر بدم میومد وقتی شلوارمو مامانم برام اینجوری میکرد! یعنی یادم هست شلوار نو میخریدم،دقیقا بعد از یک هفته زانو میخورد. ولی یه سوالی واسه من پیش میاد.چرا شلوارای الآن زانو نمیخورن؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!!!!!!!! این یکی هم یادش بخیر.البته تا حدودی هم نه بخیر!!! خونواده آقای هاشمی از کازرون میرفتن تا مشهد عشق و حالشونو میکردن... اونوقت ما باید تمام بدبختی هاشونو میکشیدیمممممممم یعنی من الآن بدونم 2تا دختراش کدوم مدرسه میرن،میرم... اه ه ه ه ه ه.حیف که یه مدته دارم خودمو میسازم وگرنه یه چیزی بهشون میگفتممممممممـــــــــــــا یادش بخیر کتابامونو اینطور میکردیممممم بعد معلمم که همیشه عقده ای بود میومد کتابتو میبست تمام برگ های کتابت میشد عین ماهیچه های مخطط.خدا بگم چی کارشون نکنـــــــــه و واسه تکمیل شدن این آپ متفاوت،یه چیز بگممممممم: کل دوران کودکیتون تو حلقمممممممممم [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 15:53 ] [ sh@hry@r ]
هر رنگی که باشی،سیاه،سفید و حتی سبــــــــــــز،مدیون شهدا باید باشی همچین کسایی واقعا غیرت داشتن که رفتن جبهه اگه بخوای کل نظام و مملکتو ببری زیر سوال،ببر ولی در مورد همچین آدمایی بهت اجازه نمیدم!!! نمیدونم امروز چرا یه دفه به فکر این آدما افتادم؟؟!! هیچ وقت اینطور به عمق شهید شدن در راه وطن نگاه نکرده بودم اونا خاک کشورشونو نجات دادن.خاک کشور کوروش!!!! یادشون واقعا گرامی!
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 15:37 ] [ sh@hry@r ]
|
||